مقدمه‌‌ای بر فرا نظریه‌‌ها، نظریه‌‌ها و الگوها

نوع مقاله: مقاله پژوهشی

نویسندگان

1 بخش مطالعات اطلاعاتی، دانشگاه کالیفرنیا، لس‌آنجلس، ایالات متحده امریکا

2 دانشجوی دکترای کتابداری و اطلاع‌رسانی دانشگاه شهید چمران اهواز / مترجم

چکیده

این مقاله با هدف فراهم نمودن مقدمه‌ای کلی درباره برخی مفاهیم نظری‌ِ اساسی و مورد استفاده در پژوهشهای علوم کتابداری و اطلاع‌رسانی، نگارش یافته است. ابتدا، سه اصطلاح «فرا نظریه»، «نظریه» و «الگو» که در عنوان این نوشته آمده، تعریف و بررسی شده و سپس، مثالهای بیشتری از موقعیتی که پژوهشگر ممکن است الگو یا نظریه‌های گوناگون موجود در پژوهشهای اطلاع‌جویی را مورد توجه و آزمایش قرار دهد، فراهم آمده است. به دنبال آن، فرا نظریه‌ها در چشم‌انداز گسترده‌ای مورد توجه قرار گرفته و فرانظری که به صورت گسترده در کتابداری و اطلاع‌رسانی مورد استفاده قرار می‌گیرند، توصیف شده، متون پایه مورد ارجاع قرار گرفته و مثالهایی از کاربرد هر یک از این رویکردها ارائه شده است. مباحث تا آنجا که ضرورت ایجاب نموده، ساده و خلاصه شده است.
 

کلیدواژه‌ها


تعاریف

در ابتدا، شناخت وجوه تمایز اصطلاحات فرانظریه، نظریه و الگو ضروری است. این مفاهیم اغلب به اشتباه و به جای یکدیگر به کار می‌روند، هر چند با هم تفاوت دارند و درک تفاوت میان آنها به تفکر در باب جنبه­های نظری علم کتابداری و اطلاع­رسانی یاری می­رساند.

* فرانظریه: یک نظریه دربارة بررسی، تحلیل و توصیف خود نظریه است (فرهنگ جامع وبستر).

* نظریه: الف) ساختار کلی و اصولی که در پیوند با عملیات موجود در یک حوزه از فعالیت (مانند پزشکی، موسیقی) توسعه یافته و محتوای آن را به عنوان یک حوزۀ فکری شکل داده است (فرهنگ جامع وبستر). ب) نظامی از فرضیه­ها، اصول پذیرفته شده، و رویه­های انجام کار که به منظور توصیف، پیش­بینی و یا تبیین ماهیت یا رفتار مجموعة خاصی از پدیده­ها ابداع شده­ است (فرهنگ میراث امریکایی، 1969). (همچنین نگاه کنید به رینولدز[1]، 1971).

* الگو: یک ساختار فکری آزمایشی[2] که به عنوان یک ابزار آزمودن مورد استفاده قرار می­گیرد... (فرهنگ میراث امریکایی، 1969). (همچنین نگاه کنید به لیو و مارچ[3]، 1975).

فرانظریه را می­توان به عنوان فلسفة نظریه به شمار آورد. مجموعه­ای اساسی از عقاید در پیوند با اینکه چگونه پدیده­های مورد علاقه در یک حوزۀ خاص باید مورد تفکر واقع شده و دربارة آنها پژوهش صورت بگیرد (همچنین نگاه کنید به واگنر و برگر[4]، 1985؛ واکاری[5]، 1997). هر چند کاربرد این اصطلاح در علم کتابداری و اطلاع­رسانی سابقة زیادی ندارد، اما به سرعت به یک اصطلاح مهم، در جهت کمک به فهم ما از مسائل تبدیل شده است. در سالهای اولیه، پایه­های فلسفی پژوهش در این حوزه با گرایشهای انگشت شماری ـ از رویکردهای عمومی علوم انسانی و رویکردهای عمومی علوم پایه- قابل شناسایی بود. در سالهای اخیر، رویکردهای فرانظری بیشتری در این حوزه به وجود آمده و یا از دیگر حوزه­ها اخذ شده است. نتیجه اینکه اکنون با انبوهی از رویکردهایی که مورد توجه قرار گرفته­اند، روبرو هستیم.

مفهوم فرانظریه به مقدار زیادی با اصطلاح «پارادایم»[6] که در آن «تامس کان»[7] (1996) درک جدیدی از علم ارائه کرده است، همپوشانی دارد. در عبارتهای مورد استفاده در اینجا، «کان» یک پارادایم را به عنوان فرانظریه، نظریه، روش‌شناسی و ترکیبی از تمامی این ویژگیها در یک رشته یا حوزة تخصصی، مورد توجه قرار داده است. بنابراین، پارادایم معنای گسترده‌تری نسبت به فرانظریه دارد. در عین حال، فرا نظریه هسته اصلی هر پارادایم، و معرف پارادایم در بسیاری از معانی آن است.

آن‌گونه که در تعاریف آمده، نظریه را: الف)می‌توان مجموعة کاملی از کل‌نگری‌ها و اصولی دانست که در یک رشته مانند «نظریه علم کتابداری و اطلاع‌رسانی» توسعه پیدا کرده است. دوم اینکه یک نظریه عبارت است از نظامی از فرضیه‌ها، اصول و روابط که به منظور تبیین مجموعه خاصی از پدیده‌ها، پذیرفته شده است. نظریه‌ها اغلب یک فرا نظریة تلویحی و روش‌شناسی را در خود دارند که به عنوان «رویه‌های انجام کار» در تعاریف آمده است. ب) به هر حال، بیشتر مواقع جوهره و معنی اصلی نظریه، پیرامون تصوری از یک درک بسط یافته، یا تبیین برخی پدیده‌هاست.

الگوها در توسعة نظریه، اهمیت زیادی دارند. آنها یک نوع نظریة پیشنهادی، یک مجموعه پیشنهادی آزمایشی از روابط به منظور آزمایش اعتبار و صحت نظریه­ها هستند. توسعة یک الگو اغلب در عمل می‌تواند به تفکر دربارة موضوع مورد علاقة افراد کمک کند. در عالم واقع، همیشه بین الگو و نظریه دربارۀ یک پدیده، یک خط مرز مشخص وجود ندارد. گاهی اوقات قبل از اینکه پژوهشها توسعه یافته و به نقطه­ای رسیده باشند که آنها را به یک نظریة واقعی نزدیک­تر کند، الگوها سالها به نظریه­ها جهت می­دهند و به عنوان راهنما و هدایتگر پژوهشها در یک حوزه عمل می­کنند.

علم یک توالی کلاسیک برای توسعة خود دارد که به عنوان «توصیف، پیش­بینی و تبیین» شناخته شده است. اولین وظیفه، مطالعة یک پدیدة جدید و توصیف آن است. تفکر دربارة چیزهایی که دانش افراد دربارة آنها اندک است، دشوار به نظر می­رسد. بنابراین، توصیف اولین مرحله است. دوم، هنگامی که یک فرد اطلاعاتی دربارة یک پدیده دارد، ممکن است به پیش­بینی روابط، فرایندها و ترتیب و توالی، در پیوند با آن پدیده بپردازد. سوم، با توجه به آزمون پیش­بینی­ها، فرد می‌تواند تبیینی از پدیدة مورد نظر ارائه کند، که این تبیین یک نظریه است. نظریه­ها همواره به وسیلة نظریه­های جدید از رده خارج می‌شوند. این اتفاق حتی هنگامی که یک نظریه به خوبی آزمایش شده باشد نیز صادق است، زیرا پژوهشهای آتی ممکن است تبیین عمیق­تری از پدیدة مورد علاقه ارائه کنند.

الگوها در مراحل توصیف و پیش­بینی فهم یک پدیده بسیار سودمندند. اما تنها هنگامی که تبیین یک پدیده را توسعه می­دهیم، می­توانیم ادعای یک نظریه داشته باشیم. از این رو، اکثر نظریه­ها در علوم کتابداری و اطلاع­رسانی حقیقتاً هنوز در مرحلة الگوسازی قرار دارند.

در بخش بعدی، یک مثال از نظریة پیشنهادی یا الگو تحلیل و ابزارهای آزمودن بررسی می‌شود. به هر حال، برخی از فرانظریه­ها به روشنی در مورد ارزش و احتمال تعمیم‌پذیری حاصل مطالعات انجام شده در یک موقعیت خاص به منظور ایجاد یک نظریه پرهیز دارند. برای مثال، روش‌شناسی قوم نگار[8]، با وجود این که سنت شکن بود، «هرگز در امر نظریه­پردازی پذیرفته نشده است؛ [بنابراین] نباید در مورد موضوعات بنیادی نظریه بسازد» (باتن[9]، 1991، ص 4-5). در عوض، پژوهشگران قوم­نگار، به طور معمول نظریه‌پردازی دربارة اجتماع را نمی‌پذیرند و ترجیح می­دهند از آن دور باشند و آن را مطالعه کنند (ریتزر[10]، 2000، ص 75). در تعداد اندکی از مباحث زیر، فرد قادر است یک موقعیت فرانظری فرض کند که او را در مورد ایجاد الگوها و نظریه­ها مجاز دانسته و این عمل را قابل قبول می­داند. بنابراین، مباحثی که در ادامه می­آید برای تمامی موقعیتهای فرا نظری قابل استفاده و کاربرد نیست.

 

مثالی از کاربرد این اصطلاحات

اجازه بدهید برای مثال «اصل کمترین کوشش» را در نظر بگیریم. این اصل احتمالاً یکی از پایدارترین نتایج در تمامی پژوهشهای اطلاع­جویی است. به طور خاص، ما دریافته‌ایم که افراد سرمایه‌گذاری اندکی در جستجوی اطلاعات می­کنند و آسان بودن استفاده را ترجیح می­دهند، و منابع قابل دسترس را به منابعی که از کیفیت بالاتر آنها باخبرند، به خاطر این که در دسترس نیستند، ترجیح می­دهند. «پول»[11] (1985) 51 پژوهش اطلاع­جویی را تحلیل کرد و این نکته را به شدت مورد تأیید قرار داد. (او همچنین بحث خوبی دربارة  نظریه در علوم کتابداری و اطلاع­رسانی دارد).

بنابراین، به نظر می­رسد آسان بودن استفاده و دسترس­پذیری اطلاعات برای افراد، اهمیت بیشتری نسبت به کیفیت اطلاعات دارد. اما این پدیده چگونه تبیین می­شود؟ چرا مردم برای صرف انرژی بیشتر به منظور کسب اطلاعاتی که خود ارزش آن را قبول دارند و به کیفیت آن واقفند، تمایل ندارند؟ ما واقعاً نظریه­ای نداریم. ما این پدیده را توصیف می‌کنیم؛ به علاوه، می­دانیم که این مورد در محیطهای مختلف و با انواع مختلف استفاده‌کنندگان از اطلاعات، آزمایش شده و نتایج تمامی این پژوهشها، تعمیم­پذیری بالایی را نشان می­دهد. در نهایت، می­توان نتایج مطالعات آتی را با استفاده از نتایج به دست آمده از قبل، با اطمینان پیش­بینی کرد. برای مثال، می­توان پیش­بینی کرد که نتایج مطالعات گذشته در مطالعة گروه­های جدیدی از مردم همچنان تکرار می­شود و آنها نیز انرژی اندکی صرف جستجوی اطلاعات می­کنند و ترجیح می­دهند از منابع قابل دسترس و روشهای آسان استفاده کنند.

بنابراین، ما با استفاده از توصیف و پیش­بینی اصل کمترین کوشش، الگوسازی کرده­ایم. اگرچه با استفاده از نمودارها اغلب روابط این الگوها را نمایش می­دهیم، اما مجبور به چنین کاری نیستیم. در این مورد، الگوی ما با استفاده از یک عبارت توصیف شده است (عبارت ایرانیک بالا را ببینید). (برای برخی مثالها از الگوهای ارائه شده در قالب نمودار، نگاه کنید به، بیتس، 2002؛ گینز[12]، چن و شاو[13]، 1997؛ متایر ـ دوران[14]، 1991؛ ونگ و وایت[15]، 1999؛ ویلسون[16]، 1999). بنابراین، اصل کمترین کوشش یک رفتار مشاهده شده است که هر کدام از ما می­توانیم به اندازۀ کافی و در گسترة وسیعی این الگو را با اطمینان و به عنوان یک اصل بیازماییم. اما تاکنون این قضیه تبیین نشده است ـ بنابراین ما هنوز یک نظریه نداریم.

چگونه می­توان حاصل این پژوهشها را از الگو به نظریه تبدیل کرد؟ در گام نخست، می‌توانیم تبیینهای احتمالی فراوانی را در عمل حدس بزنیم و این موارد را در دیگر زمینه­های حوزۀ کتابداری و اطلاع­رسانی یا دیگر حوزه­های دانش، پیگیری کنیم. برخی از این اندیشه­ها در زیر ارائه می­شوند:

1. مردم در تمامی جنبه­های زندگی از جمله در جستجوی اطلاعات به دنبال «رضایت خاطر» هستند. ایدۀ رضایت بخشی را «سایمون»[17] (1976) ارائه داده است. استدلال او این بود که در تصمیم­سازی، مردم معمولاً تصمیم خود را تا اندازه­ای که برای پاسخگویی به نیازهای آنها مناسب باشد، کافی می­دانند، و ضرورتی نمی­بینند که تمامی احتمالات یا گزینه­ها را آگاهانه مورد توجه قرار دهند. در نوشته­های علوم کتابداری و اطلاع­رسانی، برای درک این نکته، از مفهوم معنابخشی دروین[18] استفاده می­کنیم (دروین، 1983، 1999). می­توان فرض کرد که افراد مفاهیم را براساس موقعیت و شرایط خود و آنچه می­دانند یا می­توانند به آسانی یاد بگیرند، ایجاد می­کنند. لازمة معنابخشی، تنها تضمین ادامة زندگی آنهاست و ضرورتی ندارد که در حد عالی و وسیع و به صورتی باشد که توانایی ایجاد مفهوم و معنا را برای آنها فراهم سازد.

2. مردم معمولاً ارزش چیزهایی را که نمی­دانند، کمتر از آنچه هست بر آورد می‌کنند، و اهمیت چیزهایی را که می­دانند معمولاً بیشتر از ارزش واقعی آن، تخمین می‌زنند. افراد در تصور اینکه اطلاعات جدید چه می­تواند باشد که آنها آن را نمی­دانند، مشکل دارند؛ در حالی که آنچه می­دانند و انجام می­دهند، به روشنی و در واقعیت وجود دارد. بنابراین، تلاش اندکی در جستجوی اطلاعات انجام می­دهند. برای کار بر روی تحریف در تصمیم­سازی و انتخاب، نگاه کنید به «گیلوویچ، گریفین و کانمن»[19] (2002) و «کانمن و تورسکی»[20] (2000).

3. به دست آوردن دانش جدید ممکن است در برخی موارد به طور هیجان انگیزی تهدیدآمیز باشد. «گریگوری بیتسن»[21] این مورد را با مفاهیم «ارزش جویی» و «اطلاع­جویی» توصیف می­کند (راش[22] و بیتسن، 1968، ص 178- 179). در جستجوی ارزش، فرد درباره برخی چیزهایی که در ذهن دارد و آنها را طلب می­کند که دارای ایده است. برای مثال، فرض کنید تعدادی تخم­مرغ و نان تست برای خوردن می­خواهد. او سپس بیرون می­رود و با چیزهای گوناگونی شامل مرغ­، دانة گندم، آشپزی و پختن سرو کار پیدا می­کند، و سرانجام نتیجه این می­شود که او صبحانه تخم­مرغ و نان تست دارد. بنابراین، این فرد کارهایی را در قسمتی از جهان انجام داده تا آن جهان را با طرحی که در ذهن دارد، تطبیق بدهد. لکن ، طبق گفتة بیتسن، در جستجوی اطلاعات دقیقاً عکس این قضیه روی می­دهد؛ یعنی به دست آوردن اطلاعات از جهان بیرون، به منظور تحت تأثیر قرار دادن ذهن فرد صورت می­گیرد.

به هر حال، دانش جدید همیشه می­تواند غافلگیرکننده باشد و گاهی اوقات باعث دردسر شود. اگر «ما آن چیزی هستیم که خود می­دانیم»، و درک ما از خود بر شاکلة دانش ما از جهان مبتنی باشد، در تغییر دانش ما دربارة خودمان، دانش جدید ممکن است تهدیدآمیز باشد.

4. اطلاعات ملموس نیست و چیزهای دیگر ملموسند. چیزهای ناملموس کمتر واقعی به نظر می‌رسند، بنابراین اهمیت کمتری برای آنها قایل می­شویم. در نتیجه، همواره برای به دست آوردن چیزهای ملموس تلاش می­کنیم تا موارد ناملموس.

هیچ یک از فرضیه‌های بالا نمی‌تواند مسئله را به طور کامل تبیین کند. برای مثال، اینکه چرا مردم احساس رضایت خاطر می­کنند؟ به هر حال، چنانچه فرضیة احساس رضایت خاطر آزمایش شود و آنچه را باعث می­شود مردم در جستجوی اطلاعات احساس رضایت خاطر کنند، شناسایی کنیم، تبیین ما باید چیزی بیشتر از حقیقت آشکار حداقل تلاش را به ما نشان دهد. ما باید قادر باشیم این نتایج را در زمینة حوزه­های علمی دیگر به کار ببریم که شاهد بوده است افراد در شرایط گوناگون احساس رضایت خاطر دارند، و سپس براساس آن پژوهشها یک تبیین آزمایشی (نظریه­های آزمایشی) نتیجه­گیری کنیم که از تبیین رضایت خاطر به تنهایی عمیق­تر باشد.

در واقع، رضایت خاطر مورد نظر سایمون نام دیگری برای اصل کمترین کوشش زیف[23] است (1949). «پول» (1985) عقیده دارد نتایج مطالعات وی تناسب بالایی با اثر اولیة «زیف» دارد. زیف درک نظری بالایی از اصل کمترین کوشش داشته است. برای مثال، هر کس درکی ابتدائی از مفهوم نظریه پیدا ­کند، این درک ابتدایی باعث فهم بهتر اصل کمترین کوشش می­شود که ما در کتابداری و اطلاع‌رسانی معمولاً به تفصیل از آن استفاده می­کنیم. طبق گفته «پول»، از نظر زیف کمترین کوشش در واقع «نرخ متوسط حداقل کار احتمالی» بود (پول، 1985، ص90). بدین معنا که مردم تنها کارهای فعلی در ارتباط با برخی فعالیتها را به حداقل نمی­رسانند، زیرا آنها سرانجام می­توانند مقدار بیشتری از کار را در آخر انجام دهند. در عوض، آنها از همة کارهای احتمالی خود در رابطه با تلاشی که هم اکنون و در آینده به عمل می­آورند تخمین درستی دارند، و اکنون مقدار کاری را انجام می­دهند که برآورد می­کنند به بهترین نحو مقدار تلاش آنها را هم اکنون و در آینده کاهش می­دهد (پول، 1985).

چگونه می­توان این چهار فرضیة مطرح شده را مورد آزمون قرار داد؟ در مورد هر یک از آنها باید یک یا چند پژوهش به منظور کشف حقیقت آن انجام شود، که آیا این تبیین­ها در فرایند جستجوی اطلاعات در بین مردم کارآیی دارند. برای مثال، در رویکرد تجربی فرضیة دوم، مردم را می­توان در یک موقعیت واقعی قرار داد که اطلاعات معینی داشته و سایر اطلاعات را نداشته باشند. آنها مجبورند به منظور خرید مدارک و آثار و راهنمایی بیشتر برای حل مسئلة آزمایشی، مقداری هزینه کنند. راه­های دیگری هم وجود دارد که آنها بتوانند همان اندازه صرف کنند. آزمودنیهای تجربی واحدهای صرف شدة خود را براساس بهترین قضاوت آنها تعیین می­کنند. سپس به آنها اطلاعاتی داده می­شود که قبلاً آن را نداشته­اند. آیا آنها اکنون ارزش اطلاعات را بالاتر یا پایین­تر از آنچه در موقعیت آزمایشی داشته­اند، نرخ­گذاری می­کنند؟ آنها ارزش هرگام از تجربیات را بر چه اساسی تعیین می‌کنند؟

با یک رویکرد مشاهده­ای به فرضیة سوم، افراد می­توانند در موقعیتهای واقعی جستجوی اطلاعات مورد مطالعه قرار گیرند. برای مثال، در سه موقعیت مختلف: 1ـ یافتن اطلاعاتی دربارۀ تشخیص یک بیماری در بین اعضای خانواده 2ـ جستجوی یک مقاله که برای گذراندن یک ترم تحصیلی مورد نیاز باشد، در موضوعی که علاقه اندکی نسبت به آن وجود دارد 3ـ یافتن اطلاعاتی دربارۀ سرگرمی یا اوقات فراغت (هارتل[24]، زیر چاپ). می­توان جستجو را مشاهده و با آزمودنیها دربارة واکنشهای احساسی آنها نسبت به موقعیتشان و عمل جستجوی اطلاعات که درگیر آن هستند، مصاحبه کرد. آیا آنها از اطلاعات جدید اجتناب می­کنند یا جستجوی آن را با رغبت می­پذیرند؟ آیا آنها نشانه­ای از اضطراب و تهدید پیرامون کشف اطلاعات جدید، نشان می­دهند؟ آیا افراد پاسخهای مختلفی به انواع گوناگون موقعیتها دارند و چرا؟

در مثال بالا، با توصیف یافته­ها شروع کردیم. گرایشها به صورت گسترده­ای مؤید این بود که افراد ترجیح می­دهند از منابع اطلاعاتی که به آسانی در دسترس آنها قرار می‌گیرد، استفاده کنند و نه اطلاعاتی که باید تلاش بیشتری برای کسب آن به عمل آورند؛ حتی اگر این منابع اطلاعاتی کیفیت بالاتری داشته باشند. «اصل کمترین کوشش» به صورت گسترده­تری در مشاهدات مورد تأیید قرار گرفته است، به طوری که ما را قادر ساخته تا پیش­بینی مطمئنی دربارة موقعیتهایی که ممکن است کاربرد داشته باشد، ارائه کنیم. اما هنوز یک تبیین یا نظریه نداریم که به ما بگوید چرا این پدیده روی می­دهد (احتمالاً به استثنای پژوهشهای بنیادی زیف، 1949). چهار تبیین محتمل فرضیه­سازی شد و راه‌هایی که این نظریه را می­توان مورد آزمون قرار داد، مورد توجه قرار گرفت. این آزمونها ممکن است به نظریه­های آزمایشی بیشتری بینجامد که این پدیده را به گونه­ای عمیق­تر تبیین نمایند.

 

منابع فرانظریه­ها

در بخش پیشین، راجع به الگو و نظریه توضیح داده شد. اکنون باید پرسید، فرانظریه چیست و چگونه شکل می­گیرد؟ آن­گونه که «کان» ابراز می­دارد، در اغلب علوم طبیعی در تمام ادوار، تنها یک پارادایم غالب وجود دارد که پژوهشگران آن را می­پذیرند و سؤالهای پژوهش را به وسیلة آن ارزشیابی می‌کنند. فرانظریه، با ماهیت پژوهش و روشهای مطلوب هر حوزه در آن پارادایم سروکار دارد. به هر حال، در علوم اجتماعی، داشتن یک پارادایم کلی برای هر حوزه معمول است و حوزه­های علاقه را در آن رشته توصیف می­کند (برای مثال، عملکردهای ذهن برای روانشناسان) اما بیشتر از یک فرانظریه یا فلسفه پژوهش، به منظور جذب پژوهشگران در درون این حوزه با هم رقابت می­کنند. در مورد روانشناسی، در فاصلة سالهای دهة 1960 تا 1970، بین فرانظریة قدیمی­تر رفتارگرایی در مطالعة روانشناسی (اسکینر[25]، 1992 باز چاپ)، و رویکرد جدیدتر پردازش اطلاعات، شکافی وجود داشت (چامسکی[26]، 1959؛ آندرسن[27] ، 1995). با به وجود آمدن رویکرد بعدی که با عنوان جدید «علم شناختی» معروف شد، این شکاف عمیق­تر گردید. در خلال ده تا پانزده سال گذشته، فرانظریة دیگری به نام «روانشناسی تکاملی»، رویکرد پردازش اطلاعات را به چالش کشیده است (بارکو، کاسمیدس و توبی[28]، 1992).

در علوم پایه معمولاً یک پارادایم جدید، در حوزة مربوط انقلاب و دگرگونی ایجاد می­کند. به همین دلیل، یک پارادایم جدید همة یافته­های پیشین را پیرامون یک فرانظریة هسته، دوباره شکل می‌­دهد و بدنة نتایج پژوهشها را از نو بازسازی می­کند. برای مثال، «نظریة زمین سازشناسی صفحات»[29] در زمین­شناسی و «زیست­ ملکولی» در زیست‌شناسی چنین بوده­اند. در علوم اجتماعی، فرانظریه­‌های زیادی ممکن است همچنان در کنار هم به پیش بروند. گاهی اوقات یک فرانظریه به سادگی از بین می­رود و برای زمانی دیگر ممکن است دوباره رشد نماید و تحول پیدا کند و دوباره علایق پژوهشگران را برانگیزد.

از اواخر قرن بیستم و اوایل قرن بیست و یکم، فرانظریه­های زیادی عموماً در علوم اجتماعی و به طور خاص در حوزة کتابداری و اطلاع­رسانی به وجود آمده است. به طور کلی، در جامعة ما روشهای قدیمی تفکر تجزیه شده و از بین می­روند و دیگر کاربردی ندارند؛ واقعیتهای پایدار فرض شده، از خراب شدن دیوار برلین و همة آنچه نمود ساختارهای اجتماعی استوار و سخت بین شرق و غرب بود گرفته، تا محدودیتهای اجتماعی مانند نژاد، جنسیت، مذهب که قبلاً بین جوامع شکاف ایجاد کرده بود، و دیگر تقسیم­بندیهای پایدار که زمان درازی بود وجود داشتند، از چپ و راست از بین می‌روند. حتی واقعیتهای پایدار شکلهای نوشتاری ـ کتاب، مجله، مقاله‌های روزنامه ـ در دنیای جدید اطلاعات اینترنتی، شکلی دوباره یافته­اند.

در چنین شرایطی، نباید شگفت‌زده شد که فرضیه‌های فرانظری پایه در پژوهشها از بین بروند و به وسیلة رویکردهای جدید به چالش فراخوانده شوند. به علاوه، باید قبول کرد افراد گوناگون روشهای شناختی متفاوتی دارند؛ روشهای خاص تفکر که برای آنها طبیعی به نظر می­رسد. ما نوع پژوهش و تفکری را برای خود ترسیم می­کنیم که برای کار ما بهترین باشد و بیشترین هماهنگی ر ا با هدف ذهنی ما داشته باشد. «واگنر و برگر» (1985) این مورد را «راهبردهای سوگیرانه»[30] می­نامند.

در گذشته، زمانی که روشها سخت و بدون انعطاف بود، گرایش بیشتری نسبت به استفاده از تنها یک راهبرد سوگیرانه وجود داشت و این روش به عنوان تنها روش درست در هر حوزه مورد توجه قرار می­گرفت. برای مثال، «هیون»[31] کمک کرد تا دانشجویان دکترای روانشناسی در زمان اوج رونق رفتارگرایی به رویکرد کیفی توجه کنند. بسیاری از افراد با استعداد، قدرت خود را به سادگی از دست می­دادند، زیرا روش­شناختی اشتباهی نسبت به شرایط فکری زمان خود داشتند. اکنون معمولاً پذیرش بیشتری نسبت به رویکردهای مختلف وجود دارد، اگر چه هنوز هم گرایشهایی برای بحث دربارۀ رویکردهای ارجح هر فرد وجود دارد که ممکن است درست­ترین فلسفة پژوهش بوده و هر چیزی غیر از آن، نادرست به نظر آید.

به نظر نگارنده، شدت این پیکارها تا اندازه­ای از روشهای شناختی متفاوتی برمی‌خیزد که افراد را به پاسخگویی به راهبردهای سوگیرانه مختلف وادار می­کند. فردی ممکن است احساس کند روشی که او استفاده می­کند، بهترین و روشهای دیگر همه غلط هستند. به هر حال، به عقیدۀ من، هر راهبرد سوگیرانه ارزش خاص خود را دارد؛ البته در صورتی که ما ذهن خود را نسبت به آموزه­های هر یک از این روشها بازنگه داریم.

بنابراین، جالب است بحث خود را با رویکردهای مختلفی که در علوم کتابداری و اطلاع‌رسانی برای مطالعة پدیده­های مورد علاقه ما وجود دارد، ادامه بدهیم. هنگامی که یک فرد رویکرد خاصی را انتخاب می­کند، نکتة مهم این است که از فلسفه و تاریخچه پیدایش و گسترش آن رویکرد پژوهشی خاص، مطلع باشد. این راهی است که سازگاری و هماهنگی منطقی و هموار حرکت از فلسفه به سمت نظریه و روش­شناسی از آن عبور می‌کند.

 

تقابل قواعد کلی علوم طبیعی با قواعد خاص اندیشه‌نگارانه

قبل از هر چیز باید تفاوت میان رویکرد علوم و رویکرد اندیشه­نگارانه، بررسی شود. این رویکردها، راهبردهای پایه و اساس همة رویکردهای فرعی دیگر هستند.

رویکرد قواعد کلی علوم طبیعی «که در ارتباط با یا وابسته به مطالعه یا بررسی قوانین کلی پایه برخی چیزها هستند» (فرهنگ انگلیسی آکسفورد).

رویکرد اندیشه­نگارانه «در ارتباط با فرد، که وابسته به یا توصیف‌کنندة فرایندها یا واقعیتهای ویژه، و مخصوص به خود است» (فرهنگ انگلیسی آکسفورد).

رویکرد اول، اساس علوم است. پژوهشهای علمی اغلب به دنبال ایجاد قانون کلی و نظریه هستند. فرضیة اصلی علوم این است که در ورای این آشفتگی کامل و شایع دنیای واقعی، الگوها و فرایندهای منظم­تری وجود دارد که فهم ما را قادر می­سازد تا به پیش­بینی و تبیین موارد خاص بپردازیم.

از سوی دیگر، رویکرد اندیشه نگارانه بر این باور پافشاری می­کند که درک صحیح تنها با جمع­آوری و ارزیابی موضوعات خاص قابل دستیابی است. نتیجه نهایی توصیف و ارزشیابی عمیق و پر ظرافت یک واقعیت خاص یا رخداد تاریخی است، که زمینه­ها و گرایشها در آن کشف می­شود، اما بندرت به قوانین عمومی و کلی می­انجامد. این رویکرد، یک روش اساسی در علوم انسانی است (نگاه کنید به یک بحث عالی در این مورد/ اختلافهای نظری علوم انسانی در سنداستروم و سنداستروم[32]، 1995؛ و همچنین بحث بیتس، 1994). در دو قرن گذشته، علوم اجتماعی تقاطعی بوده که این دو رویکرد در آنجا به هم رسیده­اند، و میان این دو رویکرد در حوزة علوم اجتماعی پیکاری در گرفته است. یکی از این حکایتهای معمول قرن بیستم، بخشهای دانشگاهی علوم اجتماعی مانند علوم سیاسی و اقتصاد بودند که موضوعات آنها در تقابل با رویکردهای اندیشه­نگارانه، عرصة تاخت و تاز رویکردهای ریاضی و علمی شد. در اواخر قرن بیستم این مسئله برعکس شد؛ هنگامی که نظریه­پردازان پست­ مدرنیسم به بخشهای مختلف علوم نفوذ کردند و پژوهشگرانی را که مبنایی اندیشه­نگارانه­ داشتند در مقایسه با کسانی که رویکرد دیگری داشتند، ارجحیت دادند. علوم کتابداری و اطلاع­رسانی هم از این کشمکشها بی­نصیب نماند. شناسایی بخشها و نشریه‌هایی که این تعارضها در آنها وجود داشت، چندان دشوار نیست. جایگاه ما طوری است که هر دو رویکرد فوق، راهبردهایی اساسی هستند که تأثیری فوق­العاده در درک ما نسبت به انسان دارند. هر کدام از بخشهای علوم کتابداری و اطلاع­رسانی که به صورت مشخص یکی از این دو رویکرد را نپذیرد، انتخابی نابخردانه را مرتکب شده است. توجه همزمان به این دو رویکرد نسبت به انتخاب و پافشاری بر یکی از آنها دشوارتر است، اما دست آخر تأثیر و سودمندی بیشتری هم در پیشرفت این حوزه ایفا خواهد کرد.

 

فرانظریه­ها در علوم کتابداری و اطلاع­رسانی

هدف این بخش، ارائة توصیفی فشرده از تعدادی از فرانظریه­هایی است که در حوزة علوم کتابداری و اطلاع‌­رسانی کاربرد بیشتری دارند. گردآوری و دسته­بندی این رویکردها در یک قالب ساده و ابتدائی می‌تواند برای تازه­کاران در فهم گستردة رویکردهای پژوهشی مورد استفاده در حوزة علوم کتابداری و اطلاع­رسانی، سودمند باشد.

اخیراً تعدادی فرانظریه در حوزة ما به وجود آمده است. در میان طرفداران فرانظریه­های گوناگون توافقی وجود ندارد و توصیفها و تفسیرهای متفاوتی از هر فرانظریه ارائه می­شود. به علاوه، پژوهشگران علاقه­مند به رویکردهای نوین، ممکن است فرانظریه­ها و روش­شناسی­های حوزة خود را متحول کنند. مثالهایی که در زیر آمده است، تنها باید به عنوان نمونه­ فرض شود؛ پژوهشگران نباید انتظار داشته باشند این فرانظریه­ها همیشه به طور مشخص به یک رویکرد فرانظری خاص وابسته باشند.

     همچنین، باید اشاره شود که آنچه در زیر می­آید یک اندیشة شخصی و ساده از این مباحث است. به منظور مطالعه بیشتر در زمینة طبقه­بندی فرانظریه­ها، نگاه کنید به: کول[33]، 2001؛ یورلند[34]، 1998، 2000؛ پتیگرو، فیدل و بروس[35]، 2001؛ و تالجا، تومینن و ساولینن[36]، زیر چاپ.

به منظور توضیح و بحث مفصل در باب فرانظریه و روش­شناسی در علوم کتابداری و اطلاع‌رسانی، نگاه کنید به: بارایلان و پریتز[37] (2002)؛ بیتس، جی. ای.[38] (2004)؛ بیتس، ام. جی. (1999)؛ کیس[39]، (2002)؛ کرابتری و دیگران[40] (2000)؛ دروین (1999، 2003)؛ دیک[41] (1995، 1999) الیس[42] (1992)؛ فیدل (1993)؛ گیون و لیکی[43] (2003)؛ مک کلور و هرنون[44] (1991)؛ مک­کچنی[45] (2000)؛ پتیگرو و مک­کچنی (2001)؛ پاول[46] (1997 و 1999)؛ سنداستروم و سنداستروم (1995، 1998)؛ ساننوالد و ایونن[47] (1999)؛ تالجا (1999، 2001)؛ تامس و نایس[48] (1998)؛ تروزو[49] (2001)؛ ونگ (1999)؛ و وست بروک[50] (1994).

با توصیف هر یک از فرانظریه­های زیر، تا حد ممکن مثالهای کاربردی از هر کدام از آنها ارائه شده و همچنین منابع و متون اصلی که جزئیات فرانظریه­های گوناگون را در خود دارند، معرفی شده است. این فهرست با رویکردهای اندیشه­نگارانه شروع می­شود که از شماره 1 تا 5 را در بردارد. رویکردهای ترکیبی شامل شماره­های 6 و 7 و رویکردهای علوم پایه از شماره 8 تا 13 ادامه می­یابد:

1. رویکرد تاریخی: که مبتنی بر این مفهوم است که درک زمان حال و برداشت ما از آن، از فهم ما از رویدادها و فرایندهای اقتصادی، اجتماعی و سیاسی گذشته نشأت می­گیرد و این عوامل شرایط کنونی را رقم زده است. برای مطالعة بیشتر دربارة رویکرد تاریخی و مسائل آن، نگاه کنید به: آثار پایه بارزون و کراف[51] (1992)؛ و اپلبای، هانت و جکوب[52] (1994)، و ریوارد[53] (1996). به منظور دیدن مثالهایی از رویکرد تاریخی در علوم کتابداری و اطلاع­رسانی، نگاه کنید به هیلدن برند[54] (1996)؛ ماک[55] (2000) و ویگند و دیویس[56] (1994).

2. رویکرد ساختارگرایی: از حوزه­های تعلیم و تربیت و جامعه­شناسی نشأت گرفته و عقیده دارد افراد به طور فعال در شکل دهی به درک خود از جهان و موقعیت خویش نقش دارند، و عمیقاً تحت تأثیر اجتماعی قرار نمی­گیرند که در آن به فعالیت می‌پردازند. طبق نظر «کوهلثا»[57] (1993) نظریه ساختارگرایی آموزشی در آثار «دیویی»[58] (1933، 1944)، «کلی»[59] (1963) و «ویگوتسکی»[60] (1978) به وجود آمده است. در میان دیگران، با توجه به گفتة «ریتزر» (2000)، نظریه ساختارگرایی اجتماعی از آثار «شاتز»[61] (ترجمه انگلیسی، 1967، اصل مطلب، 1932)، «برگر و لاک من»[62] (1990 بازچاپ) نشأت گرفته و به طور تنگاتنگی با آثار قوم گرایانة «گارفینکل»[63] (1967) مرتبط است. طرفداران اصلی این رویکرد در حوزة علوم کتابداری و اطلاع­رسانی، دروین (1983 و 1999) و کوهلثا (1993) هستند.

3. رویکرد تفسیری یا تحلیل گفتمان: ریشه در علوم اجتماعی و انسانی دارد، با این پیش فرض که گفتمان موجود در یک جامعه به طور برجسته­ای، شرایط و پاسخهای افراد در آن جامعه و از جمله فهم اجتماعی از اطلاعات را شکل می­دهد. براساس نظر «تالجا، تومینن و ساولینن»[64] (زیرچاپ)، در ساختارگرایی «زبان به عنوان یک ساختار به منظور تحلیل از خود و شکل دهی به معنا» دیده شده است. به علاوه، ما واقعیتهای اجتماعی را با هم و با استفاده از زبان سازمان داده و تولید می­کنیم. این فرانظریه از آثار «باختین»[65] (هولکیست[66]، 2002) و «فوکو»[67] (1972) گرفته شده است. دیگر پژوهشگران شامل «فرومن»[68] (1994) و «تالجا» (1999) استفاده از این رویکرد در کتابداری و اطلاع­رسانی را شرح داده‌اند. این رویکرد در کتابداری و اطلاع­رسانی توسط «باد و ریبر»[69] (1996)، فرومن (2001) و تالجا (2001) به کار گرفته شده است. دیگر پژوهشها شامل یک نوشتة غیر کتابداری حاوی مثالهایی کاملاً مرتبط در این زمینه توسط «هایلس»[70] (1999) است.

4. رویکرد تحلیلی ـ فلسفی: از فنون کلاسیک اصول فلسفه گرفته شده است و با عنوان تحلیل فوق­العادۀ عقاید و اصول شناخته و به منظور دست یافتن به اطلاعات مرتبط با موضوع به کار گرفته می­شود. یقیناً حوزة فلسفه برای خود بیانها و تفسیرهای مختلفی از فرانظریه­ها و بنیادهای نظری دارد. به هر حال، با وجود اختلافهای نظری فراوانی که در میان فلاسفه وجود دارد، یک شکل جهانی و روشن از تحلیل و استدلال هست که به خوبی درک شده و ویژگیهای این حوزه را به عنوان یک کل، مشخص می­کند. فلاسفه­ای که به علوم کتابداری و اطلاع­رسانی نظر داشته­اند یا فیلسوفان بیرون از این حوزه که سؤالهای مرتبط با این حوزه را نشان داده­اند، به ناچار این شیوه از تحلیل و گفتار را ارائه کرده­اند. یک مثال پایه از این موارد، بحثهای مناسب پاتریک ویلسون از ماهیت موضوع یک کتاب است (ویلسون، 1968، ص 69- 92). همچنین نگاه کنید به: «بلیر»[71] (2003)، «کوپر»[72] (1971)، «درتسکه»[73] (1981)، «فولر»[74] (2002)، و «ویلسون» (1977، 1983).

5. رویکرد نظریه انتقادی: قدرت پنهان ارتباطات و الگوهای تفوق یک جامعه را روشن و مشخص می­کند (ریتزر، 2000، ص 140 اف اف). «مایکل هریس»[75] (1986) یکی از اولین حرفه­مندان حوزۀ علوم کتابداری و اطلاع­رسانی در این زمینه بود. اخیراً افراد بیشتری به جمع انتقادکنندگان از نقش کتابداران، پژوهشهای انجام شده در حوزة علوم کتابداری و اطلاع­رسانی و غیر آن پیوسته­اند. نگاه کنید به: کار میکل[76]، 1998؛ چو[77]، 1999؛ دی[78]، 2001؛ روما هریس[79]، 1992؛ پاولی[80]، 1998؛ ردفورد[81]، 2003؛ ویگند[82]، 1999.

6. رویکرد قوم نگارانه: هر چند ریشه در مردم­شناسی دارد، اما امروزه در تمام حوزه­های علوم اجتماعی ـ شامل استفاده از طیف وسیعی از فنون میدانی مانند مشاهده­، مستندسازی و مصاحبه ـ مورد استفاده قرار می­گیرد. این فنون به پژوهشگر کمک می­کنند تا در یک فرهنگ مستغرق شده و بسیاری از عناصر را شناسایی کند و یک فهم و درک از تجربه و دیدگاه جهانی مردم مورد مطالعه به وجود آورد (فیلدینگ[83]، 1993). در علوم کتابداری و اطلاع­رسانی، برای مثال نگاه کنید به: چتمن[84]، 1992؛ کواسنیک[85]، 1992؛ پتیگرو، 2000؛ ویلسون و استریتفیلد[86]، 1981. یک رویکرد مرتبط و معمول توسعة نظریة زمینه­ای یا  گراندد تئوری، توسط گلاسرو استراس[87] (1967) است. (نگاه کنید به: (الیس، 1993؛ الیس و هوگان[88]، 1997؛ کواسنیک، 1991؛ و ملون[89]، 1986). سنداستروم و سنداستروم (1995) در مورد روشهایی که دو رویکرد پایه­ای اندیشه­نگارانه و علوم پایه مورد استفادۀ پژوهشگران روشهای قوم نگارانه قرار گرفته­اند، به بحث می­پردازد.

7. رویکرد اجتماعی ـ شناختی (یورلند، 2002): بر این عقیده استوار است که هم تفکرات فردی و هم حوزۀ اجتماعی و استنادی که افراد در آن حیطه عمل می­کنند، تحت تأثیر استفاده از اطلاعات است. همچنین، نگاه کنید به: «جکوب و شاو»[90] (1998). پیزلی این نظر را در نوشته­ای با عنوان «نیازهای اطلاعاتی و استفاده­کنندگان» با مطالعة دانشمندانی که در ده زمینة نظام اطلاعاتی و اجتماعی کار می‌کنند، بررسی کرده است (پیزلی[91]، 1968). برای نوشته­های تازه تر نگاه کنید به: کیس، 1991؛ کاوی[92]، 1999؛ و کواسنیک، 1991. طبیعت متن و بافت به تفصیل توسط دروین (1997) و ماهیت موقعیت توسط کول (2001) مورد بحث قرار گرفته است. به دلیل تمرکز مطالعات اطلاعاتی بر 1- اطلاعات، 2- فناوری اطلاعات و3- استفادۀ افراد از این موارد، تأثیر متقابل این سه مؤلفه احتمالاً در قلب اکثر پژوهشهای اجتماعی در مطالعات اطلاعاتی قرار دارد.

«یورلند و آلبرچسن»[93] (1995) تحلیل اطلاعات و شکل­دهی اجتماعی آن در یک جامعة فکری را «تحلیل حوزه» می­نامند. ریشه­های دیگر رویکرد تحلیل حوزه، به حوزة کتابشناسی توصیفی و تاریخی در کتابداری برمی­گردد (باورز[94]، 1994؛ آپدایک[95]، 2001). همانند پیشرفتهای اخیر در نظریة انواع گونه­ها (برکنکاتر و هوکین[96]، 1993؛ واگان و دیلون[97]، 1998؛ اورلیکوسکی و ییتس[98]، 1994).

حوزة انفورماتیک اجتماعی همچنین بر روی تعامل میان مردم، محیطهای اجتماعی، فناوری اطلاعات، و شکلهای مستند تمرکز دارد. نگاه کنید به پژوهش «بیشاپ و استار»[99] (1996)، همین­طور اثر «کلینگ و مک­کیم»[100] (2000) و «پالمر»[101] (2001). این فرا نظریه ریشه­هایی از هر دو رویکرد اساسی اندیشه­نگارانه و علوم پایه دارد.

8. رویکرد شناختی: از علوم شناختی گرفته شده است و عقیده دارد تفکر دربارة افراد که در این جهان دست به عمل می­زنند، تمرکز بر پژوهشهای جستجوی اطلاعات، بازیابی اطلاعات و استفاده از آن را تحت تأثیر خود قرار می­دهد (بیتس، 1979؛ بلکین[102]، 1990؛ بلکین، اودی و بروکس[103]، 1982؛ الیس، 1989؛ اینگورسن[104]، 1992، 1999). به منظور مطالعة جزئیات این رویکرد، نگاه کنید به: نویل وسایمون[105] (1972) و آندرسن[106] (1995).

9. رویکرد کتاب­سنجی: ویژگیهای آماری اطلاعات را تحلیل و درک ارزشمندی برای طراحی فراهم­آوری اطلاعات و فهم نظری فرایندهای اجتماعی پیرامون اطلاعات، شامل فرایندهای تاریخی فراهم می­آورد. نظریة ابتدایی این رویکرد توسط «برادفورد»[107] (1948) و «زیف» (1949) ارائه شد. آثار بیشتر در این باره توسط افرادی مانند «بروکس» (1968)، «پرایس»[108] (1986)، «اسمال»[109] (1999) و «وایت» و «مک کین»[110] (1998) فراهم آمده است. تولید اغلب این آثار با استفاده از وجود نمایه­های استنادی میسر شده است (گارفیلد[111]، 1983).

10. رویکرد فیزیکی: به انتقال اطلاعات، که بین دهه­های 1950 تا 1960 با علاقه به انتقال فیزیکی و براساس علایم تولید شده به وسیلة نظریة اطلاعاتی «کلود شانون» توسعه یافت (چری[112] 1966؛ میلر[113]، 1951؛ پیرس[114]، 1961؛ شانون و ویور[115]، 1975؛ وینر[116]، 1961).

11. رویکرد مهندسی: به اطلاعات، که بر این فرض استوار است که نیازهای انسانی و استفاده از اطلاعات را می­توان در بهترین حالت به وسیلة توسعة موفقیت­آمیز و آزمایش نظامها و ابزارهای ابتکاری به منظور گسترش بازیابی اطلاعات و خدمات اطلاعاتی، برآورده کرد. آزمایش اساسی اعتبار رویکرد مهندسی عملکردی است که با نام «آیا آن کار می­کند؟» شناخته می­شود. بنابراین، یک روش عمدۀ توسعة دانش جدید در مهندسی از طریق کار «اثبات مفهوم[117]» است که در آن یک نظام یا ابزار تجربی ابداع و آزمایش می­شود، بهبود داده می­شود، کمی بیشتر آزمایش می­شود و .... برای نظریه مهندسی نگاه کنید به: دالبوم، بکمن و نیلسون[118] (2002) و سایمون (1981). به منظور اطلاع از کاربرد این رویکرد علوم کتابداری و اطلاع­رسانی، نگاه کنید به: کرافت و تامپسون[119] (1987)، هندری و هارپر[120] (1997)، کرافت و پتری[121] (1997)، اور[122] (2001)، سالتون و مک­گیل[123] (1983). تنوع در این رویکرد را در هوش مصنوعی مطالعه کنید (مینسکی[124]، 1968؛ راسل و نورویگ[125]، 1995) و پردازش زبان طبیعی را در (الن[126]، 1995؛ چاودوری[127]، 2003؛ لیدی و دیگران[128]، 1993) ببینید.

12. رویکرد طراحی کاربرـ مدار: توسعه و آزمون انسانی سازماندهی اطلاعات و طراحی نظامهای اطلاعاتی در آن به عنوان راهی برای درک علمی و توسعة دسترسی به اطلاعات، مورد توجه قرار گرفته است. طراحی مبتنی بر کاربر، سؤال رویکرد مهندسی را که «آیا آن کار می­کند؟» یک گام به جلو می­برد و این پرسش را مطرح می­سازد که «آیا آن این‌قدر خوب کار می­کند که تمرکز افراد را بر آنچه انجام می­دهند، ممکن سازد، نه بر عملکرد سیستم یا ابزار؟» آثار پایه در این زمینه توسط «نورمن»[129] (1990) و «نیلسن»[130] (1993) نوشته شده است. تعداد زیادی از آثاری که در این زمینه در ارتباط با علوم کتابداری و اطلاع­رسانی وجود دارد، از پژوهشهای تعامل بین انسان و رایانه گرفته شده است (کارول[131]، 2002؛ راجرز[132]، 2004). تعدادی از افراد در حوزۀ علوم کتابداری و اطلاع­رسانی بر طراحی کاربرـ مدار تمرکز نموده­اند. برای مثال (اکرمن[133]، 2000؛ بیتس، 1990، 2002؛ دیلان[134]، 1994، 1995؛ هیلدرث[135]، 1989؛ و مارکیونینی[136]، 1995). همچنین نگاه کنید به مارکیونینی و کاملودی[137] (1998).

13. رویکرد تکاملی: اندیشه­های زیست­شناسی و روانشناسی تکاملی را در خدمت پدیده­های مرتبط با اطلاعات قرار داده است. (بارکو، کاسمیدس، و توبی[138]، 1992؛ رایت[139]، 1994). این رویکرد در حوزة کتابداری و اطلاع­رسانی در آغاز راه خود قرار دارد. نگاه کنید به بیتس (زیر چاپ)، مادن[140] (2004)، سنداستروم (1994، 1999).

     از فرا نظریه­هایی که ذکر شد، برخی در بخش فلسفه و تعدادی در حوزة روش‌شناسی قرار می‌گیرند. به هر حال، رویکردهای تاریخی، تحلیلی ـ فلسفی، قوم­نگاری، کتاب­سنجی، مهندسی و طراحی، بیشتر روش­شناسی ـ البته با برخی ضمیمه­های فلسفی ـ به شمار می­آیند، در حالی که دیگر رویکردها مانند ساختارگرایی، تحلیل گفتمان، نظریة انتقادی، رویکرد اجتماعی- شناختی، رویکرد شناختی، رویکرد فیزیکی و رویکرد تکاملی، ریشه­های نظری و فلسفی بیشتری دارند، در حالی که کاربردهای روش­شناسی یافته­اند.

 

نتیجه‌گیری

هدف این مقاله، معرفی مفاهیم فرا نظریه، نظریه و الگو و تشخیص تفاوتهای آنها به منظور انجام پژوهش در رفتار اطلاع­­­یابی است. برای مثال، اصل کمترین کوشش تجزیه و تحلیل گردید و سه مفهوم در این رابطه مورد بحث قرار گرفت، و روشهایی که این الگو را به وضعیت نظریه نزدیک­تر می­کند، پیشنهاد شده است.

منابع فرانظریه در علوم اجتماعی مورد بحث قرار گرفت و تفاوت رویکردهای اندیشه­نگارانه و  علوم پایه شرح داده شد. سرانجام سیزده رویکرد فرانظری در علوم کتابداری و اطلاع­رسانی توصیف شد. منابع هر فرانظریه و مثالهایی از کاربرد آنها ارائه شده است.



1. Reynolds.

2. tentative ideational.

3. Lave & March.

4. Wagner & Berger.

5. Vakkari.

1. Paradigm.

2. Thomas Kuhn.

1. Ethnomethodology.

2. Button.

1. Ritzer.

2. Poole.

1. Gaines.

2. Chen & Shaw.

3. Metoyer- Duran.

4. Wang & White.

5. Wilson.

6. Simon .

1. Dervins concept of sense making.

2. Gilovich, Griffin & Kahneman.

3. Tversky.

4. Gregory Bateson.

5. Ruesch.

1. Zipf.

1. Hartel.

1. Skinner.

2. Chomsky.

3. Anderson.

4. Barkow, Cosmides & Tooby.

5. Plate tectonic theory.

 

1. Orienting Strategies.

2. Heaven.

1. Sandstrom & Sandstrom.

1. Cool.

2. Hjorland.

3. Pettigrew, Fidel, & Bruce.

4. Talja, Tuominen, & Savolainen.

5. Bar- Ilan & Peritz.

6. Bates, J. A.

7. Case.

8. Crabtree et al.

9. Dick.

10. Ellis.

11. Given & Leckie.

12. McClure & Hernon.

13. McKechnie.

14. Powell.

15. Sonnenwald & Iivonen.

16. Thomas & Nyce.

17. Trosow.

18. Westbrook.

1. Barzun & Craff.

2.Appleby, Hunt & Jacob.

3. Rayward.

4. Hildenbrand.

5. Maack.

6. Wiegand & Davis.

7. Kuhlthau.

8. Dewey.

9. Kelly.

10. Vygotsky.

11. Shutz.

1. Berger & Luckmann.

2. Garfinkel.

3. Talja, Tuominen, & Savolainen.

4. Bakhtin.

5. Holquist.

6. Foucault.

7. Frohmann.

8. Raber.

9. Hayles.

1. Blair.

2. Cooper.

3. Dretske.

4. Fuller.

5. Michael Harris.

6. Carmichael.

7. Chu.

8. Day.

9. Roma Harris.

10. Pawley.

11. Radford.

12. Wiegand.

1. Fielding.

2. Chatman.

3. Kwasnik.

4. Wilson & Streatfield.

5. Glaser & Strauss.

6. Ellis & Haugan.

7. Mellon.

8. Jacob & Shaw.

9. Paisley.

10. Covi.

1. Hiorland & Albrechtsen.

2. Bowers.

3. Updike.

4. Berkenkotter & Huckin.

5. Vaughan & Dillon.

6. Orlikowski & Yates.

7. Bishop & Star.

8. Kling & McKim.

9. Palmer.

10.Belkin.

11. Oddy & Brooks.

12. Ingwersen.

13. Newell & Simon.

14. Anderson.

15. Bradford.

1. Price.

2. Small.

3. White & McCain.

4. Garfield.

5. Cherry.

6. Miller.

7. Pierce.

8. Shannon & Weaver.

9. Wiener.

10. Proof of concept.

11. Dahlbom, Beckman, & Nilsson.

12. Croft & Thompson.

13. Hendry & Harper.

14. Kraft & Petry.

15. Over.

1. Salton & McGill.

2. Minsky.

3. Russell & Norvig.

4. Allen.

5. Chowdury.

6. Liddy et al.

7. Norman.

8. Nielsen.

9. Carroll.

10. Rogers.

11. Ackerman.

12. Dillon.

13. Hildreth.

14. Marchionini.

15. Komlodi.

1. Barkow, Cosmides, & Tooby.

2. Wright.

3. Madden.